تبليغاتX
بانوی اردیبهشت

 

کوچه خالیست و شب به انتها رسیده... منم و خلوت یک پنجره و

 آلبومی لبریز از خاطرات.

کودکی هایم را ورق می زنم. وجودم پر می شود از عطرنجیب سادگی !

روزهایی که تمام دلخوشی ام بالا رفتن از درخت انجیر حیاط بود.

حالا، من مانده ام و حسرت تکرار بچگی ها...

نفس عمیقی می کشم... گاهی چه زود دیر می شود.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:37  توسط بیتا | 

 

نازنینم ! من از خدا می خواهم که عشق و دوستی ما را پایدار و ابدی نگه

 دارد تا

هیچ ستاره ای در آسمان باقی نماند که بر مانتابد.

به پاس هر خوبیت، ستاره ای برایت می چینم و با کلمات،

وسعت مهربانی ات را ارج می نهم.

در این حالت است که دامانم از ستاره لبریز می شود و کتاب های شعرم

یک ردیف از قفسه های بزرگترین کتابخانه ها را پر می کند.

تو با من از شالیزارهای سبز و خرم معرفت و مزرعه های انسانیت حرف می زنی و

با یاد من همسفر لحظه های خسته ی دلم می شوی و همراه با آفتاب بر سرزمین قلبم می تابی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:2  توسط بیتا | 

باورم نبود که پایان هر خزانی را بهاری است . چرا که من خزانی بودم بی پایان.

غروبی که انتظار طلوع نداشت. مسافر جاده ای بودم که انتهایش دیده نمی شود. از تو چه بگویم که تمام کلمات در برابرت حقیرند.

کلمه ها، احساسات، گلها، عطر و زیبایها نمی توانند توصیفت کنند. تو تنها شبیه یک کلمه ای : معجزه.

تو که باعث طلوع من بودی، مرا به آخر راه رساندی و بهارم کردی.

تو آغاز من پایان بودی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:25  توسط بیتا | 

 

یه روز میاد که دنبالم بگردی

اونوقت می فهمی که با من چه کردی

یه روز میاد همش با چشم گریون

بپرسی من کجام از این و از اون

حالا ای وای خدا ای وای خدایم

حالا ای وای خدا ای وای خدایم

امون از دست یار بی وفایم

گفتم اسم تو شد ورد زبونم

به خدا تا ابد به پات می مونم

نگو برگرد پیشم که خیلی دیره

من که گفتم دلم داره می میره

حالا ای وای خدا ای وای خدایم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:42  توسط بیتا | 

تو آمدی و در دلم امیدها جوانه زد

و دست عشق بر در امیدوار خانه زد

هزار سال مرگبار که با قهر بوده دل

هزار سال هیچ کس دل مرا صدا نزد

میان مشت کال من نوشته بود"عشق نه"

و آسمان هزار بار به عشق تازیانه زد

تو از کدام سرزمین به عشق پا نهاده ای

کدام مهربان چو تو نوایی عاشقانه زد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:59  توسط بیتا | 

فکر نمی کنم مرا حتی به یاد داشته باشی. اما من همانم که روزی نامم تکیه کلام تو بود

و جانم بالاترین سوگندت، تک ستاره ی کهکشان آرزوهایت، فرشته کوچک آسمانیت و گل سرسبز باغ زندگی ات.

به یاد می آوری آن روزهای طلایی با هم بودن را ؟

تو سنگ بودی و من شیشه. دو جنس کاملا متفاوت که نیروی عشق در هم آمیخته بودشان و ما با هم بودیم.

غرق در رویاهای هم. بدون مرز و فاصله ای. دو روح در یک قالب.

و سرانجام خزان روزهای عشق ما رسید.

نگاه مهمان ناخوانده ای آتش بر طومار خاطراتمان زد. مرا ذره ذره آب کرد و تو را با خود برد...

ما از جنس هم نبودیم. عاشق هم نبودیم. فقط دروغ می گفتیم اگر نه به این سادگی ها از هم نمی بریدیم.

و حالا مدتهاست که ما یکدیگر را از یاد بردیم و آنقدر فاصله هایمان زیاد شده که حضور تو، فقط مرا می شکند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:3  توسط بیتا | 

روی سکوی کناره پنجره همه شب جای منه ، یک ورق کاغذو یک دونه قلم همیشه یاره منه ،

کاغذهای خط خطی از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه ،

سر حال از اینکه آزاد شدن نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن.

دیگه بیداری شب عادتمه همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه .

حالا من موندم و یک دونه ورق که اونم از اسم تو سیاه می شه ،

همه چیم تو زندگی آخرش به پای تو تباه می شه

چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه ،

دلم اسم تو رو فریاد می زنه.

درهای پنجره رو تا انتها باز می کنم تو خیالم با تو پرواز می کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 17:3  توسط بیتا | 

روزی که آخرین نگاهت را به من هدیه دادی از یاد نمی برم. چشمانم بارانی بود و دلم آشوب.

روزی که تو رفتی، در سراب کویر دلم گم شدم.

شاید نمی دانستی پرنده زخمی روحم پشت میله های قفس عاشقت بوده و راهی برای یافتنت نداشته است.

و هنوز هم گلوی پر از بغض من، بعد از پر کشیدن تو صدایت می زند که شاید باد،

صدایم را به گوشت برساند و تو بشنوی که هنوز دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 14:36  توسط بیتا | 

و تو رفتی و مهر در دلم پوسید. احساس لطیف دود شد وبه هوا رفت. دگر هیچکس و هیچ چیز نتوانست التیام بخش دل دردمندم باشد.

من در غبار بی کسی گم شدم و به مانند مجنون سر در گم ماندم. دلم هوای پر گشودن داشت

و روحم در حسرت یک لحظه پرنده شدن بال بال می زد اما چه کنم که نشد.

حالا هر روز از خود می پرسم برای جه باید بمانم وقتی همه آرزوهایم از بین رفته اند.

من از دنیا هیچ نمی خواهم، فقط می خواهم بدانم چه کسی می تواند پاسخگوی متلاشی شدن رویاهایم باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 14:18  توسط بیتا | 

 

 

من پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در نی لبک چوبی

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:58  توسط بیتا |